دزد

از دزد می ترسید. می ترسید مبادا دزد به خانه اش بزند. می ترسید همه ی سرمایه و دارایی اش را یک شبه به تاراج ببرند.برای همین در خانه دزدگیر نصب کرده بود با درهای آهنی و قفل های ضد سرقت. هیچ دزدی جرات نداشت به خانه ی او قدم بگذارد.....
اما آن شب دزد به سراغش آمد و همه ی دارایی اش را برد. تا صبح نشده همه ی اهل محل داستان فرار پسر غریبه با دخترش را می دانستند.
دخترم ای همه ی هستی من ......
تو یکی،گوهر تابنده ی بی مانندی،
خویش را خوار مبین،
ای سراپا الماس...از حرامی بهراس...
قیمت خود مشکن...قدر خود را بشناس.....

/ 0 نظر / 15 بازدید